X
تبلیغات
رایتل

دغدغه های یک خاندان
ما همه هم خونیم!

یادش به خیر اون روزها که زهرا تو پستش نوشته چند سال عقب تر که آقابزرگ خدا بیامرز هم زنده بودند، تو یکی از اون سالها که برای تاسوعا و عاشورا رفته بودیم چادگون، طبق رسم هر سال آقابزرگ یه گوسفند خریده بودند برای قربونی جلوی دسته. خلاصه هر سال یکی از دل خوشی های من و آقا ایمان و آقا فواد و عمو روح الله که اون موقع تو سنین دبستان بودیم بازی کردن و  کلنجار رفتن با این گوسفند زبون بسته بود که چند روز زودتر خریداری شده بود و تو حیاط خونه آقا بزرگ برا خودش ول بود. تو یکی از همین سالها هر بلایی که بگین ما سر گوسفند بیچاره آوردیم مثل گرفتن دستهاش و راه بردن رو پاهاش و سواری گرفتن ازش و  ...   آخرین شیطنتی که به فکرمون رسید این بود که با شلنگ آب خیسش کنیم. چشمتون روز بد نبینه  شلنگ آب را با فشار تمام باز کردیم و به طرف گوسفند بدبخت گرفتیم. اون بیچاره هم بع بع کنان از این طرف حیاط به اون طرف می دوید و در حالی که داشت خیس می شد، شدیداً بع بع می کرد و ما هم از خنده روده بُر شده بودیم.بعد که خوب حمومش کردیم ولش کردیم تا تو آفتاب خشک بشه.  

چشمتون روز بد نبینه فرداش دیدیم که گوسفند بیچاره بی حال شده و وقتی دقت کردیم!!! دیدیم بدبخت روتون گلاب گرفته آقابزرگ و بابام هم فهمیدند که اون زبون بسته حالش خوب نیست. البته ما اصلآ به روی مبارکمون نیاوردیم که چه کار کردیم و خودمون را لو ندادیم  خلاصه آقابزرگ از یه گله دار پرسیده بود که راه درمانش چیه و اون هم گفته بود که باید بهش نوشابه بدین بخوره!  بابا و آقابزرگ هم یه نوشابه زمزم آوردن و بابام دهن گوسفند را باز کرد و آقابزرگ هم اون را می ریخیت تو دهن گوسفند بیچاره. گوسفند هم که انگار بدش هم نمی اومد می خورد و جاتون خالی آروق هایی می زد که نگو و نپرس. (زیاد اَه اَه نکنین . خاطره را باید با جزئیات !!!  نوشت)

این هم یه خاطره جالب و به یاد موندنی شد. البته همون روز قربونی شد وگرنه فکر کنم دیگه داشت کم کم یبوست می گرفت . 

 

 این هم عکس اون بیچاره !!!



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1388 توسط احسان
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس